وقتي توماس مالتوس در 1798 ميلادي ندا سر داد كه با افزايش جمعيت و محدوديت منابع فاجعهاي در راه خواهد بود، سخنانش چندان جدي گرفته نشد. در دهه 1940 بود كه اندكي به نظريهاش توجه كردند و در ميانه دهه 1970 با سرعت اعجابآور تكنولوژي و افزايش ميزان بهرهوري، دوباره نظريه او به حاشيه رفت. با افزايش سرسامآور جمعيت و ترويج مصرفگرايي بيحد در قرن اخير البته نظريه او را ميتوان از منظري ديگري صادق دانست.
در حالي كه افزايش جمعيت را مهمترين چالش كره زمين ميدانند هستند افرادي كه ديگران را ترغيب ميكنند همچون كارخانهاي توليدي بر ميزان نفوس بيافزايند. اسقف اعظم گرجستان يكي از مشوقان توليد نسل است و بشارت داده كه بچههاي سوم به بعد يك خانواده را خود غسل تعميد ميدهد، اين فرصت را بسياري از ساكنان آن افتخاري بزرگ ميدانند كه پدر خوانده فرزندشان اسقف اعظم باشد و از اين رو به ندايش لبيك گفتهاند.
در ايران نيز مدتي پيش رييس جمهوري افزايش جمعيت را تا مرز 120 ميليون نفر مجاز دانست و در لفظ و كلام به تشويق آن همت گمارد، بدون آن كه اشارتي كرده باشد به ميزان نيازمنديهاي اين تعداد از جمعيت؛ تخريب محيطزيست و نابودي منابع شايد بخشي ناچيز باشد در مقابل آثار سويي كه افزايش جمعيت در يك محدوده جغرافيايي پديد ميآورد. بيگمان بهداشت، غذا، شغل، مسكن و آموزش نيازهايي است كه بايد با كمك دستگاههاي دولتي فراهم شود، و پرسش اين است كه آيا چنين امكاني در ايران امروز موجود است؟
آثار سو افزايش جمعيت البته ابعاد غير قابل پيشبيني ديگري نيز دارد؛ افزايش آسيبهاي اجتماعي كه مهار و كنترل آن گاه بسيار پرهزينه و گاه تقريبا محال است.
با گسترش علم، ضرب المثلها و شعارهاي بيمايه نيز يكسره رنگ باخته است؛ هر آن كس كه دندان دهد، نان دهد شايد زماني همهپسند بود و در خود نشاني داشت از عنايت الهي به مخلوق تازه پا در عرصه وجود نهاده، اما اينك به مدد علومي چون آمار و اقتصاد ميتوان دريافت كه هر آن كس كه دندان دهد موجب ميشود نان ديگري قطع شود. مطالعهاي در اواخر دهه 1960 نشان داد وقتي يك نفر شام ميخورد و سير به بالين ميرود، حدود 14 هزار نفر از گرسنگي، سو تغذيه و يا امراض ناشي از آن ميميرند، شب بعد اين تعداد به 41 هزار نفر ميرسد، و يك هفته بعد اين رقم به تعداد 217 هزار نفر بالغ ميشود. همان زمان ميزان مرگومير 4/4 ميليون نفر در سال ميرسيد. به عبارت ديگر، محدوديت منابع از يك سو و مديريت نادرست از سوي ديگر چنين دستاوردي غمافزا را به بار آورده است. از همان زمان توجه به مساله جمعيت، ميان بسياري از اقتصاددانها و محيطزيستشناسان افزايش يافت تا جايي كه اقتصاد سبز به عنوان يك تئوري جديد به وجود آمد.
بيتوجهي به دستاوردهاي علمي و پيشبينيهاي آماري، آب به آسياب ماشين تخريب محيط و انسان ميريزد، مصرفگرايي اوج ميگيرد و جمعيت همه چيز را مصرف ميكند، آب، خاك، گياه، زمين و در اين ارتباط فرهنگ و تاريخ نيز مصرف ميشود و تنها حسرتي ميماند در دل آنان كه نگاهشان قدري عميقتر است و البته بهاي بيشتر را افرادي ميپردازند كه خود در بوجود آمدن شرايط نقشي نداشتهاند؛ نسل جديد كه ناخواسته به وجود آمدهاند.